تبليغاتX
خلوت خیــــــــــــال


خلوت خیــــــــــــال

همه کس و همه چیز را دوست بدار،اما به هیچکس و هیچ چیز دل نبند...

 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

معذرت...معذرت...معذرت

ببخشید که بیخبر رفتم.

گفته بودم که باید برم...

به هرحال...

منم ای..بد نیستم...من الان این شکلیم.البته یه خرده اغراق کردما

اوضاع و احوال درسامم خوبه،یعنی توپپپپپپپپه.البته تا اینجا.بقیشم خدا بزرگه

برام دعا کنینااااااااااا

ان شالا تابستون ۱۳۸۹ با خبرای خوب خوب خدمتتون میرسم.

ببخشید دیگه نمیتونم بهتون سر بزنمو احوالپرسیو...

برای تک تکتون اول ارزوی سلامتی بعدش ارزوی موفقیت میکنم..

شاد باشین...

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388| ساعت 13:10| توسط مهسا| |

 

ممنون...ممنون...ممنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون...

بابت پیشنهادای خوبی که بهم دادین از همتون ممنونم.

بگم  بهش چی  هدیه دادم؟؟؟

یه خرگوش تپل مپل ناز نازک خنده رو با یه قلبی که تو دستش بود.

دیروزم کلی خوش گذش.جاتون خالـــــــــــــــــــــــــــــــــی.

راسی من نمیخوام شعرو واسه همیشه کنار بذارم.

با اجازتون میخوام هر دوتاشم ادامه بدم.

از دیروز اسمون شهرمون گرفته اس(ارومیه رو میگم)

وااای نمیدونین چه هوای خوبیه!!!

فرض کنبن توی اتاق تاریکی نشستین،پنجره ء اتاقم رو به کوچه بازه،

داره بارون میاد و رعدوبرق میزنه...

من الان تو همین موقعیتم.

من عـــــــــــــــــــــــاششششق بارونم،اونم از نوع نم نمش

دیروز که داش بارون میومد رفتم حیاط و کلی خیس شدم.

بدون سوشرت و چتروووو...اخه میگن چتر توهین بزرگیه به بارون.

الانم فک کنم  یه کوچولو سرماخوردم.

دیروز به غیر از من یکی دیگه هم خیس شد و سرما خورد.

و اون کسی نبود جز...

تنها عشقم،مهـــــــــــرداد...

دوتایی باهم زیر بارون بودیم.البته من زود اومدم خونه

ولی اون هنوز تو کوچه واستاده بودو داش از خیس شدن تنش لذت میبرد.

همش تقصیر منه که اون سرما خورد.

به خودم گفتم که این منصفانه نیس که اون سرما بخوره و من نه..

به خاطر همینم رفتم زیر بارون نشستم تا...

تا موقعی که احساس کردم قطره های بارون به یه اندازه بهمون خورده.

(مهردادو خودم)همینجوریم زیر بارون نبودما!

منظورم اینه که تا موقعی که زیر بارون بودم همش دعا میکردم،براهمه...

خلاصه دیگه عذاب وجدان ندارم،چون حالا دیگه منم مریض شدم..

<<شنیدن کی بود مانند دیدن؟!..>>

وای  ...کاش بودینو میدیدین که چطور داره بارون میاد...

 

 باز باران ...

              با ترانه...

                 با گوهرهای فراوان...

     ااااااااااااه.یادش بخیر...

     نظر یادتون نره...

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388| ساعت 15:2| توسط مهسا| |

 

سلام به دوستای گل خودم

یه خبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!!!!!!

شاید خوشحال کننده باشه،یا شایدم...

با اینکه چندروزی برا خداحافظی نمونده ولی میخوام تو این چند روز باقی مونده

موضوع وبمو عوض کنم.دیگه از این شعرا و...خسته شدم.

میخوام اتفاقاتی رو که برا شخص خودم پیش میاد برا شماها هم بگم.

شاید یه جور همدردیه یا شایدم...حالا شما هر اسمی رو که دوس دارین روش بذارین.

مثــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا:

امروز(۲۵/۶/۱۳۸۸ )تولد دوستمه.قراره که تو کلاس(کلاس زبانو میگم)یه جشن مختصری

برگزار بشه.ولی نمیدونم چطوری باید سوپرایزش کنم.شما بگین!!!!!!!!

راسی به نظر شما چی هدیه بدم بهتره؟؟؟

فقط زود زود بهم اطلاع بدین.منتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــرما!!!!!!!!

 اخ... داش یادم میرفت.دوستم دختره و قراره ۲۰ ساله شه.

که از همینجا بهش تبریک میگم.پریساجونم تولدت مبارک...

اینم کادوی جشن تولدت.ولی نمیدونم چی توشه

         happy birthday deserve
 
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388| ساعت 11:49| توسط مهسا| |

 

من برای سال ها مینویسم ...... سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند.......

 افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...... همیشه یکی بود یکی نبود

                           *****************************

 

همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند

                           *****************************

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

 اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388| ساعت 2:11| توسط مهسا| |

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني 

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها كني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دستاش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني


 پشت سرت هر چي ميگن ، چيزي نگي گوش بكنی


حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوست داري ، صاحب کلّي ثروتي

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاين گنج خيلي قيمتي نذار كه از دستت بره...بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388| ساعت 15:9| توسط مهسا| |


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته با‌شد.
مشتري پرسيد چرا؟ .
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود
با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته
باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد.
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به
آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند.
آرايشگر گفت:" آرايشگر‌ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند "
مشتري گفت دقيقا همين است.
" خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند. "
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388| ساعت 10:37| توسط مهسا| |

 زندگی

 

     زندگی یعنی مسیری رو به آب ،

                                                زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

                                                      زندگی یعنی سرای امتحان ،

                                    زندگی یعنی در ان عاشق بمان   

                          زندگی یعنی کمی و کاستی ،  

                   زندگی یعنی دروغ و راستی

          زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ،

               زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

                         زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ،

                                  زندگی یعنی جهانی رمز دار     

                                           زندگی یعنی مهی در پشت ابر ،

                                                      زندگی یعنی بلا و درد و صبر 

                                                            زندگی یعنی دو روزی میهمان ،

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388| ساعت 10:5| توسط مهسا| |

سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوستای گلــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

 

قالبم قشنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟

 

اخ اخ.....

 

مامانم داره صدام میکنه.

 

اخه امشب کلی مهمون داریم.شما هم بیاین.

 

منتظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرما!!!

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388| ساعت 18:22| توسط مهسا| |

          

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم
خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم

بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من
حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم
تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز
دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز

بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری
چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388| ساعت 0:10| توسط مهسا| |

سلام...سلام...

 

اشتباه نکنین!!!من مهسا نیستم،من خواهر مهسام(زهرا)

راسش حیفم اومد وب به این قشنگی رو اپ نکنم.

تا مدتی من هم وب خودمو مدیریت میکنم و هم برا ابجی مهساجونمو.

برای خواهر عزیزممممممممم ارزوی موفقیت میکنم.

سال بعدم ابجی مهسام اینارو برا من مینویسه.

به پاتوق منم بیاین

راسی،ادرسم تو قسمت لینکدونیه.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388| ساعت 18:33| توسط مهسا| |

 

♥عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 

♥عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

♥عشق یعنی گم شدن پیدا شدن

 

♥عشق یعنی غرق در رویا شدن

 

♥عشق یعنی آتشی بر روی آب

 

♥عشق یعنی خوش خیالی مثل خواب

 

♥عشق یعنی حسرت دیدار تو

 

♥عشق یعنی من شوم بیمار تو

 

♥عشق را میتوان اینگونه گفت با زبانی ساده تر اما درست :

 

♥عشق من عاشقم باش♥

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388| ساعت 17:17| توسط مهسا| |

 

سلام دوستای خوبم

ممنون که تا حالا منو با نظرها و درد دلاتون همراهی کردین

ولی وقتش رسیده که برم.بالاخره باید به درسام برسم یا نه؟!

قراره سال بعد کنکور بدم،امسالم باید نهایت سعیمو بکنم

ولی منو از دعای خیرتون بی نصیب نکنید.دلم خیلی برا وب و شما

تنگ میشه ولی چاره ای ندارمممممممممممم.

ولی هر از چند گاهی بهتون سر میزنم،شاید تا اخر شهریور  ماه

بتونم بیام.دعا کنین سال بعد با خبرای خوب خوب سراغتون بیام

خداحافظ تا تابستان سال بعد،البته اگه زنده موندیم...

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388| ساعت 14:26| توسط مهسا| |

 

مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.......

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388| ساعت 16:36| توسط مهسا| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388| ساعت 12:54| توسط مهسا| |

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388| ساعت 1:4| توسط مهسا| |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود ...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388| ساعت 0:49| توسط مهسا| |

 

رمضان ماه مغفرت،رحمت و برکت

از کودکی ماه رمضان را خیلی دوست داشتم.بخش اعظم خاطرات شیرینم به روزهای

انس با این ماه مبارک باز می گردد.بی شک شما هم با تامل به رمضان هایی که پشت

سر گذاشته اید چنین خاطراتی برایتان تداعی خواهد شد.احساس بزرگ شدن،خوب بودن

به خدا نزدیک شدن،کینه به دل نداشتن،مراقب بودن از اینکه مبادا سخنی از غیر به میان

بیاید که غیبت محسوب شود،دیدن چهره های مهربان و...همه و همه در ماه رمضان

اتفاق افتاده است.گوش سپردن به دعای سحر و شنیدن صدای ناب اذان به وقت صبح

و دل سپردن به خدا که می خواهی جسم و روحت را از هرچه وابستگی و غیر خدایی

است برهانی !زنگار از دل بشویی و با تقرب به خدا از توقعات خود چشم بپوشی و دریچه

دل و جان به روی خدا بگشایی تا میهمان سفره پر خیر و برکت ضیافت الهی باشی،

تجربه ای شورانگیز است و غیر قابل وصف که در این ماه رخ می دهد.

و اینک رمضانی دیگر از راه رسیده است.سلام بر ماه رمضان، ماه خدا،ماه مغفرت،رحمت و برکت 

التماس دعا...

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388| ساعت 15:52| توسط مهسا| |

 

*غزلنامه اگه رفتم شدی تنها حلالم کن .... اگه خشکید چشمات شدن دریا حلالم کن

تو میدونی این قصه نهایت اخری داره .... اگه خنجر زدش پشتم یه روز دنیا حلالم کن

اگه عشق من آب میشه کنار عشق پاک تو ... منو عفو کن به حکم دل نشوم رسوا حلالم کن

نه پاییزم کنار تو نه میخندم به حال تو ... ولی یک روز که باید رفت چرا حاشا حلالم کن

یه روزی بوسه شادی یه روز بوسه از غم ها .... همینه راز این دنیا برای ما حلالم کن

قسم میدم تو رو همراز تو هم اغاز و هم پرواز ... توای ماه و تو ای دریا تو ای زیبا حلالم کن

نوشتم زیر نور ماه برایت اخرین مصرع ... اگر خوب یا که بد بودم ببخش من را حلالم کن

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388| ساعت 16:52| توسط مهسا| |

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم٬بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن.

می گویند از صبح بنویس٬از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت٬باران پنجره ی

چشمانم را شسته است.

همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال٬اما من گمان می کنم این خیلی

خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز٬که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست٬مدام چکه می کند٬آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر

باشد خالی ست٬نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد

می آورد و آتش را می سوزاند.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست٬بی علاج ست٬دانستنش آدم را کم کم می کشد٬

گریه ی شبانه می آورد٬اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست

اون یکی رو جز من داشت...

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد٬

گریه می کنم با شکوه٬مثل اقیانوس٬بلند مثل اورست٬او نمی شنود و نمی داند که ماه٬ خوشبختی

مشترک همه ی بی ستاره هاست.

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین

 سوال فکر آشفته ی من است:

     چی کار کرد این دل سادم           که از چشم تو افتادم؟

 

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388| ساعت 16:26| توسط مهسا| |

کاش انسان ها

به اندازه ی کالایی که می خرند

در دل بستن ها

و محبت کردن ها هم حوصله و وسواس به خرج دهند...

حیف است که دل ها

بی در و دروازه باشد...

و عشق ها بی هویت و بی شناسنامه...

 

چرا بعضی به <<گدایی عشق>>می پردازند

و بعضی به حراج عشق؟!

باید از چه گذشت تا به چه رسید؟!

آیا آنچه از دست می دهیم

به آنچه به دست می آوریم می ارزد؟!

برنده ایم یا بازنده؟!

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388| ساعت 16:22| توسط مهسا| |

 

و ما را می آزمایی

در شرایط سخت

یکی پس از دیگری

و دیگری پس از دیگری!

و ما خسته از این امتحان ها.

"دنیای آزمون و خطایت٬

سه ماه تعطیلی ندارد؟!!"

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388| ساعت 16:21| توسط مهسا| |

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

به یادش و به یاریش

هیچ گاه عشق به آدمیان را همیشگی مپندار ،

از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین

که اگر تنهایت گذاشت نشکنی ...

و اگر خُرد شدی باز هم نامید مشو چون آرام جان دیگری در راه است

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com      تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 2:24| توسط مهسا| |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود


صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی


خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه


هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه


خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه


تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه


خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی


اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی


خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه


بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه


خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی


کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی


خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت


ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت


خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی


از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 1:53| توسط مهسا| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛

اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛

اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛

اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛

 اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛

 درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس تو رو به اون قلب بی ریات باهام

 بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 1:12| توسط مهسا| |

و آن زمان که عاشق مي شوي

  و مي داني که عشقي هست


 

 و باور داري کسي که تو را دوست دارد


 

  و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..

در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....


 

و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني


 

  تنها اوست که به تو

آرامش خيال مي دهد.....

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 1:7| توسط مهسا| |

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

 من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 1:2| توسط مهسا| |

 

 

خدایا عشقمو به تو سپردم

 

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388| ساعت 22:51| توسط مهسا| |

 

 

میخواهم از تو،برای توو به خاطر تو بنویسم...

                                                       بعد از رفتنت:

در حالی که از پنجره ی اتاق به دوردستها مینگرم،از سیاهی شب تمام وجودم میلرزد.

شبی که سکوت را برایم معنا میکند،شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک میکند.

اما با این حال ستاره ها را میبینم که عاشقانه سوسو میزنند.

پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم.من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود!

در دو راهی قرار گرفته ام.نه راه پس دارم نه راه پیش...

به یادم می اید که میگفتند:دنیا بی وفا است اما من با خود میگویم که این دنیا خدایی هم دارد

و کلی مجازات برای کسی درنظر میگیرد که قلبی را بی صدا میشکند.

غم بر صدایم غلبه کرده،نفسهای خسته ام روی غربت تنهایی ام سنگینی میکند.

نه میتوانم حرف بزنم و نه میتوانم سکوت لحظه هایم را در هم بشکنم

این زخمی است که از تو بر قلبم به یادگار مانده.

دلم مانند قاصدک دلتنگ است.دلتنگ توو دلتنگ حرفهایت،دلتنگ خنده هایت

که قفل حصارهای شیشه ای قلبم را میشکند.

اری دلتنگم......

دلتنگ لحظه هایی که معصومانه میمیرند.

لحظه های رفتنت نجیبانه روی سکوت تنهایی ام لانه کرده...

در خیالم صدای قدمهایت را میشنوم که به سوی غربت تنهاییم قدم برمیدارد

اما افسوس که این خیالی بیش نیست...

نازنینم اگر مرا دوست نداشتی میتوانستی اهسته بگویی تا من هم اهسته گریه کنم

شاید خودم را راضی به پرواز تو میکردم...

ایا می ایی تا در کنار هم باشیم و من از غصه رهایی یابم؟!

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388| ساعت 22:32| توسط مهسا| |

یادمون باشه که:

 هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم

 چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .

یادمون باشه که:

قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

 تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.

 یادمون باشه:

قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .

یادمون باشه:

هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

 یادمون باشه:

 اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

 چون زندگیش رو ازش میگیریم

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388| ساعت 23:26| توسط مهسا| |

 

بـــــــــــــــــــــــــــــمون.•* *•.

 

 ...  بــــــــــــــــــــمـــــــــــون  ...

 .... تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو ....

.... تو بگو که نا امیدی منم می شم امید تو ....

.... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگیا ....

 .... مشکی می شم مظهر یه رنگی،واسه تو ....

 .... تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون ....

 .... به خدا التماس میکنم گریه کنه برای تو ....

....................نــــــــــــــــــرو...................

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388| ساعت 23:23| توسط مهسا| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت